|
تازهترين ديوان شعر فريدون مشيري را، اين روزها، با لذت و تحسين بسيار خواندم – از ديار آشتي. فريدون شاعري نوپرداز است با انديشههاي نو و آفرينشهاي نو. با اين حال نوپردازي او ناشي از ناآشنايي با سنتهاي شعر فارسي نيست. با اين سنتها آشنايي دارد و از همين روست كه در حق پيشآهنگان شعر فارسي گستاخروی و شوخچشمي نميكند. با چه ادب و ارادتي از حافظ و ابنسينا ياد ميكند و با چه مهر و علاقهيي از فردوسي سخن ميگويد.
زبان شعرش هم بي آن كه بازاري باشد ساده است و در عين اين سادگي به نحو مرموزي فاخر و متعالي نيز هست. واژگانش با آنكه گهگاه از تازگي و سادگي تلالؤ دارد زبان اهل كوچه نيست، چنان كه تركيباتش هم از تاثير ژورناليسم بيبندوبار عصر بركنار است. ميپندارم آنچه او را به پاسداشت حرمت پيشينيان و نگهداشت شيوههاي زبان پايبند ميسازد عشق او به ايران و فرهنگ ايران است. اين همان چيزي است كه او را از برخي داعيهداران عصر جدا ميكند و سخنش را از ديدگاه لطف بيان دنباله كلام پيشاهنگان بزرگ شعر فارسي – امثال رودكي و سعدي و حافظ – قرار ميدهد كه آنها نيز در عصر خود به نحوي نوپرداز بودهاند .
از ديار آشتي يك پيام آشناست – با زباني آشنا – با اين همه پيام مكرر و مبتذل هرروزينه روزنامهها نيست. سرشار از صداقت و احساس واقعي است. اين كه خشونت عصر خود را با زبان و بيان پيشاهنگان بزرگ شعر فارسي محكوم ميكند، در عين حال ريشه اين خشونت را در يك سابقه ديرينه ساليان در ذهن خواننده تداعي ميكند :
مردمان گر يكدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اين كه انسان هست اين سان دردمند
گرگ ها فرمانروايي مي كنند
فريدون از آنچه رويدادهاي هرروزينه نام دارد فاصله نميگيرد و با اين حال شعرش تنها شعر ”روز“ نيست. شايد در ”ناخودآگاه“ هشيار او اين نكته وي را هشدار ميدهد كه در هنر و ادب هر چه ”تنها“ به ”روز“ تعلق دارد، هم با ”روز“ پايان ميگيرد و به ”ماوراي“ آن نميرسد. با اين همه، آنچه را نيز تعلق به ”روز“ دارد وي از ديدگان روزگاران مينگرد و اين نكته ”روز“ اورا با روزگاران پيوند ميزند. فريدون نارواييهاي يك محيط بيشفقت، و تقريبا“ بيفردا را كه محيط روز او – روزهاي امروز و ديروز اوست – با لحني كه بهقدر كافي رساست بينقاب ميكند. سختي و قحطي و ناايمني روزهاي جنگ را از ديدگاه انسان و فردا مينگرد. شكايت از خشونت عصر را در فضاي روزگاران با درد و دريغ ميسرايد اما طعن و پرخاش عاميانه يا عامپسند را وسيله جلب ستايشگران آوازهگر نميسازد .
من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم
من سال هاست بين شما با همين زبان
فرياد مي كنم :
- اين گونه يكدگر را درخون ميفكنيد
- پرهاي يكدگر را اين گونه مشكنيد
در طي سالها شاعري، فريدون از ميان هزاران فراز و نشيب روز، از ميان هزاران شور و هيجان و رنج و درد هرروزينه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران ميسپارد و به قلمرو افسانههاي قرون روانه ميكند. چهل سالي – بيش و كم – هست كه او با همين زبان بيپيرايه خويش، واژه واژه با همزبانان خويش همدلي دارد ... زباني خوشآهنگ، گرم و دلنواز. خالي از پيچ و خمهاي بيان اديبانه شاعران دانشگاهپرورد و در همان حال خالي از تاثير ترجمههاي شتاب آميز شعرهاي ”آزمايشي“ نوراهان غرب .
با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است كه فريدون واژه واژه با ما حرف ميزند. حرفهايي را ميزند كه مال خود اوست. نه ابهامگرايي رندانه آن را تا حد ”هذيان“ نامفهوم ميكند نه ”شعار“ خالي از ”شعور“ آن را وسيله مريدپروري و خودنمايي ميسازد. شعر و زبان در سخن او شاعري را تصوير ميكند كه هيچ ميل ندارد خود را غير از آنچه هست، بيش از آنچه هست و فراتر از آنچه هست نشان دهد، شاعري كه دوست ندارد خود را در پناه مكتب خاص، جبهه خاص، و ديدگاه خاص از بيشترينه اهل عصر جدا سازد . بي روي و ريا عشق را ميستايد، انسان را ميستايد و ايران را كه جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد .
در دنيايي كه حريفانش غزل را فرياد ميزنند، عشق را فاجعه ميسازند و زيبايي را بيسيرت ميكنند او همچنان نجابت احساس و صدق و صفاي شاعرانهاش را كه شايسته و نشانه هنرمند واقعي است حفظ ميكند. بي آنكه به جاذبه آلايشهاي عصر تسليم شود، بي آنكه از تعارفهاي مبتذل و ناشي از ناشناخت سخنناشناسان در باره خود دچار پندار شود، بي آنكه حنجره طلايي شاعري را كه در درونش نغمه ميخواند با نعرههاي عربدهآميز مستانه مجروح سازد، مثل همان سالهاي جواني سادگي خود را پاس ميدارد، عشق خود را زمزمه ميكند و از ديار دوستي، از ديار آشتي پيام انسانيت را در گوش ما ميخواند:
شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من با صبوري بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد مي گرفتم
برمن مگيري ، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت
به خاطر همين وجدان پاك انساني، همين عشق به حقيقت و همين علاقه به ايران و فرهنگ ايران است كه من فريدون را مخصوصا“ در اين سالهاي اخير، هر روز بيش از پيش درخور آفرين يافتهام به گمان من فريدون شاعري واقعي است – شاعر واقعي عصر ما . هنرمندي بي ادعا، شاعري خردمند و فرزانهاي ايراني كه ايراني بودنش هم او را از دلواپسي براي سرنوشت انسان، براي آينده انسانيت و براي دنياي فردا مانع نميآيد.
آبان
۱۳۷۲
|